هنر، پدیده ای خاص جوامع مدرن غربی نیست. فرهنگ های با مقیاس کوچکتر در سراسر جهان نیز دارای سنت های قومی خود در برپایی مراسم، آواز، ارتباط با عناصر ماورایی و سایر جلوه های نمایشی می باشند.
جالب این است که این نوع نمایش ها غالبا شبیه پدیده های حاصل از روان پریشی نظیر تله پاتی، جادوگری و توهم شنیدن صداهاست.
می توانم شرط ببندم که شمن ها(۱۴۵) و افراد نظایر آن در جوامع و فرهنگ هایی با مقیاس کوچک، افرادی بودند که از ویژگی گشوده ذهنی زیادی برخوردار بودند. چنان که شعرا و سایر هنرمندان در جوامع ما چنین می باشند.
از نظر جغری میلر یک عامل پیش بینی کننده در موفقیت انتخاب جفت و زوج، خلاقیت هنری است. من و پژوهشگری به نام «هلن کلگ» (۱۴۶) برای اثبات این نظریه، پرسش نامه ای را در اختیار ۴۲۵ فرد بزرگسال قرار دادیم و از آنها خواستیم که آن را پر کنند.
بعضی از آنها شاعر و بعضی دیگر هنرمندانی در رشته های مختلف بودند و به درجات متفاوتی از موفقیت حرفه ای دست یافته بودند.البته تعیین میزان موفقیت در "جفت یابی" امری دشوار است؛ چرا که در این راه تعداد"، مسئله مهمی نیست و فرد مناسب اهمیت بیشتری دارد؛ به ویژه برای خانم ها.
به عنوان مثال شاید کسی موفق به جذب و ارتباط با تعداد زیادی جنس مخالف باشد ولی آنها فرد مورد نظر شخص نباشند.
ولی برای مردها که عموما رویکردی کوتاه مدت نسبت به جفت و آمیزش دارند "تعداد" یک مقیاس معقول می تواند باشد.
ما از خلال این پرسشنامه دریافتیم کسانی که به طور جدی به هنر پرداخته اند، روابط عاشقانه تری در زندگی خود داشته اند تا کسانی که هنر را برای سرگرمی انتخاب کرده اند و یا افراد عادی و غیرهنرمند.
البته مشکلات زیادی در این پژوهش وجود دارد و تنها یکی از آنها این است که شرایط زندگی و محیط آن، برای افراد هنرمند و غیرهنرمند متفاوت است اما به هر حال این پژوهش و بسیاری از شواهد دیگر نشان داد که خلاقیت هنری را می توان به منزله ویژگی جاذبه جنسی به حساب آورد.
بنابراین از زمانی که انسان ها برای پیدا کردن موقعیت اجتماعی و جفت، در یک قلمروی سمبلیک با یکدیگر به رقابت پرداختند، انتخاب طبیعی برای آن تاوانی قرار داد و این تاوان همانا وسعت تداعی ذهن بود. این تاوان بدون اشکال نبود.
اول این که جریان های پردازش مجزا در مغز، شروع به همکاری بیشتری با یکدیگر نمودند که کارایی آنها نسبت به قبل، که وظایف شان خاص و محدود بود، کمتر شد.
این امر مبنای این فرضیه شد که چرا ضریب همبستگی بین تجربه های نامتعارف و هوش ضریبی منفی است و چرا افرادی که ضریب هوشی زیادی دارند در توصیف خود می گویند که به آسانی تمرکز آنها برهم می خورد و افراد با گشوده ذهنی کمتر، در حل مشکلات واقعی بهتر عمل می کنند تا افراد واجد رتبه زیاد در این زمینه. البته لطیفه های متعددی نیز هست که یکی از آنها می گوید چند شاعر می شناسید که بتواند یک لامپ سوخته را عوض کند؟ اما باید گفت از شوخی گذشته هر چه درجه ویژگی گشوده ذهنی افزایش می یابد، قلمروهای دوردست تری در تداعی در ذهن فرد گشوده می شود که بالقوه به باورهای عجیب می انجامد.
مرز مشترکی بین زیبایی شناسی و عرفان وجود دارد و از عرفان تا فراهنجاری (نامتعارف بودن) نیز تنها پله کوچکی است و از فراهنجاری هم جهش کوچکی می تواند ما را به جهان بینی هذیان گوته برساند. فراهنجاری ویژگی های فردی در اختلال شخصیت شیزوفرنی گونه یکی می شود و به نوبه خود تبدیل به اسکیزوفرنیا می گردد.