بیماری داریم به نام جواد. او پرخواب و افسرده است و احساس کم ارزشی دارد.پس از بررسی موارد گوناگونی دریافتیم.
بیماران معمولا برای مشکلات مختلفی دنبال کمک می گردند. تحليل دقیق نشان می دهد مشکلات، رابطه مستقیمی با هم دارند با مشکلات فرعی، ذیل یک مشکل بزرگ می گنجند. برای نمونه، بی انگیزگی، کمبود انرژی و گرایش جواد به پرخوابی، با مشکل کلی افسردگی و احساس کم ارزش بودن او رابطه آشکاری داشت.
اگر قرار بود درمان شناختی رفتاری عمدتا مشکلات خواب جواد را هدف بگیرد، جان کلام و نکته اصلی مشکلات روانی او را نادیده می گرفت. به نظر می رسد احساس کم ارزش بودن جواد ، مشکل اصلی است که باید تحت درمان قرار گیرد.
برخی از باورهای اصلی جواد (یا طرحواره هایش) عبارت بودند از: «اگر نتوانم خانواده ام را تأمین و حمایت کنم، آدم بی ارزشی می شوم» و «من آدم بی عرضه ای هستم». این باورهای اصلی معمولا در مرحله بعدی درمان آشکارتر می شوند که می فهمیم افکار خودکار، وجوه اشتراک دارند.
رسیدن به این موضوع هم در گروه خودکاوی دقیق بیمار و پرسشگری هدایت شده (یا اکتشاف هدایت شده) از طرف درمانگر است که در درمان شناختی رفتاری یک، به آن پرسشگری سقراطی می گویند). با پیشرفت درمان شناختی رفتاری، اهداف درمان، متمرکزتر شده و به باورهای اصلی بیمار معطوف می شود.
اما این اهداف را یک نفر تعیین نمی کند. درمانگر و بیمار در طول درمان مکرر در اهداف درمان بازنگری می کنند؛ از جمله در شناسایی مداخلاتی که مؤثرترین مداخلات برای رسیدن به این هدف ها هستند و مشخص کردن نتایج مشهود عینی که نشانگر تحقق اهداف هستند.