گفتنی است، واژة آلمانی einfihlung که در سال ۱۹۰۹ برای اولین بار واژه انگلیسی empathy (= همدلی) به عنوان معادل آن مطرح شد، در واقع به معنی احساس درونی» است و بیانگر تقلید درونی احساس دیگری می باشد.

همان طور که تئودورلیپس ، واردکننده واژه empathy به زبان انگلیسی می گوید: «وقتی یک بندباز را بر روی طناب می بینم، حس می کنم در درون وجود او هستم.» گویی ما احساس شخص دیگر را در بدن خود تجربه می کنیم و به گفته عصب شناسان: «هر چه سیستم اعصاب آئینهای فرد فعال تر باشد، همدلی او بیشتر خواهد بود».

در روانشناسی امروز، واژه همدلی در سه معنای متفاوت مورد استفاده قرار می گیرد: شناختن احساسات دیگری؛ احساس کردن آنچه که او احساس می کند؛ و دادن پاسخ دلسوزانه به ناراحتی دیگری. به نظر می رسد این سه نوع همدلی دارای توالی گام به گام هستند: «من به شما توجه می کنم، با شما احساس می کنم و سپس برای کمک به شما کاری انجام می دهم.» استفانی پر ستون و فرانس دوال در تئوری بنیادی خود درباره رابطه ادراک بین فردی و عمل، اظهار می دارند که هر سه معنای همدلی با آنچه عصب شناسان درباره چگونگی عملکرد مغز در هنگام هماهنگ شدن ما با دیگران یافته اند، کاملا سازگار است.

این دو دانشمند شایسته ترین افراد برای طرح نظریه فوق به حساب می آیند، زیرا پرستون از پیشروان استفاده از روش های عصب شناسی اجتماعی برای مطالعه در مورد همدلی در میان انسانها است، و دوال، متصدی طرح پیوندهای استوار در مرکز پرکس پریمیت است که به مدت چند دهه مشغول مشاهده منظم نخستیها بوده تا بتواند به کمک این مشاهدات، رفتارهای انسان را ریشه یابی کند.